تبليغاتX
افرای
تعبیر خوابهامان چه بود!ما که خود زمین را بر شانه حمل می کردیم.

آمدی دوباره که جان بر سرم کنی            با نگاهی دچار دردسرم کنی

شنیده بودی که خوب خوشحالم               خواستی که سر به سرم کنی

من آماده ام بیا باز به میهمانی               اینبار  نمی توانی دست بر سرم کنی

*  * *

فرار و بر قرار ترجیح دادم.....دویدم...نفهمیدم زمین گرده و بر می گردم به سر قرار!              

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

این روزها را میدوم...میدوم...میدوم...

میدوم این روزهارا تا برسم

میدوم این روزهارا تا بگریزم

****

ارزش آدما به چیه؟

خودم همه جوابای قشنگو بلدم

پس چرا کسی برای پسرک مکانیک انتهای بلوار ارزشی قایل نیست؟ 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

روزها میگذره...روزگارم عوض میشه...حتی ادمام عوض میشن....حالا تو چرا عوض نمیشی؟

*   *  *

راستی آیا واقعا قضاوتی و عدالتی در کاره؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید فقط درون خود آدم....

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

روز تولد یه روز کسل کننده....

و اینکه:

هی تو تنها تر از این حرفایی حالا همش بگو نه!!!

...

به هر حال مبارکه

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

ماهی کنار تنگش به آب چشم دوخته بود...

مدت ها بود که مرده بود..بود..بود...

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

قلبش گرفته بود٬می گفت از صبح درد میکنه ٬سوار اتوبوس شده بود و رفته بود دکتر.(البته نگفت که پول نداشته تا  داروهاشو بخره  من فقط حدس می زنم!) توی راه  خونه قلبش گرفت.میگفت خیلی درد میکنه و گریه می کرد ٬ خانومای تو اتوبوس تاسف می خوردند! کلی  راه حل به ذهن همه رسید اما کسی کاری نکرد ٬ حتی اتوبوس نایستاد.(البته من حدس میزنم  که کلی راه حل به ذهن  همه رسید!) تمام طول راه می ترسیدممم که بمیره .از اتوبوس که پیاده  شدم هنوز گریه میکرد.....

( فقط  می ترسیدم بمیره!!)

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

آخرین پرده نمایش بود٬ از هر ملیت یک نفر روی صحنه ایستاد ٬ در انتظار واقعه وعده داده شده ترانه صلح سر دادند٬با خنجر هایی در دست و لبخندی بر لب.

ترانه تمام شد پرده افتاد

کودکی زاده شد

* * *

ـ از ناامیدی بدتر اینه که بی تفاوت باشی!

ـ .

ـ !

* *  *

چشمهایش پر از اشک بود اما نمی گریست

دستهایش میلرزید و لب به سیگار میبرد

دیگر ندیدمش

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

.........

...

...

.........

...

......

.....

....

..........

....

.................................................................

تمام شد

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

زن:

چشمهایت را  ٬

زبانت را

دستهایت را

ساقهایت را

٬

سلول سلول٬ تنت را

 به تیغ بسپار

 و

 قلبت را

تکه تکه  در زباله دان تعاریفت دفن کن...

و

 خونت  که در عطش رسیدن به دنیای نو است ازاد کن از حصار

 

 در گور خود بخواب

آرام و بی دغدغه

باشد تا بهاری دوباره تورا  بیدار کند 

 

*  *   *

 ـ ما نفت نداشتیم و گازمون قطع شد

ـما یه عالمه نفت داشتیم  و گازمون قطع شد

ـ ما بخاری برقی داشتیم و گازمون قطع شد

هه! ما که از اول با تخته و چوب خودمون و گرم می کردیم ....

*  *  *

ایستاده ٬ بر گوری خالی٬ مرده بود....

در انتظار

* * **

* کلی فکر نکرده دارم ٬کلی کار نکرده٬ کلی کتاب نخونده٬ کلی نق نزده٬ کلی شیطونی نکرده

اونوقت میگم: من حوصلم سر میره سرگرمی میخوام!

البته من زر زیاد میزنم!

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

دغدغه..

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  |