این روزها بدجور ارام میشوم
هر حادثه که میرسد اسیر و رام می شوم
حالم به خوب میزند گاهی که خوش ترم
اما ز خوب بودنم راضی نمی شوم
فرصت نمی کنم برای مرور روزها
انگار خاطر بیهوده ایام می شوم
پشت هزار ساعت ابی..بنفش..سرخ
گم میکنم خودم را و پیدا نمی شوم
این روزها را عجیب بیهوده ام تو به خوبیت ببخش
از روی عشق نگیر که دلگیر می شوم
*
دوستی گفت که حس نویسی میکنی .تصمیم گرفتم اینکار رو انجام ندم. اما دلم به همین خوش است.
می لولد در بتنم جوانه ای نورس
صدای زندگی میدهد این رویش
صدای ترنم
صدای بهار
صدای قشنگ عشق
روح به گور خفته ام انگار
زنده شده
ترانه خوان
پر از هزار ترانه باران
و چشمهایی که یتیم اشک بودند
پر از هزار چشمه شدند
چشمه های اب زلال
امید که روزی برای من ارزوی پنهان بود
کنون رسیده یه مرز واقعیت خیال
در انتظار پا به ماه شدن حس خوب هستی ام
نشسته ام پر از اضطراب نهان
بر ارزوی های به گور خفته ام ٬فاتحه مخوان
اگر تو را توانیست٬ به امیدهام نگاه کن
اما بیشتر دوست دارم که شعر بنویسم .انهم یک شعر ناب ٬که کسالت ایام را میدزدد و می برد با خود به دور دستهای محال.
به باغ همسفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق اینست
کسی نیست٬
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین٬عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند٬
بیا آب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد٬آن وقت در پشت یک سنگ٬
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
.
.
.
.
و آن وقت من٬مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر اغاز یک باغ خواهم نشانید.
"سهراب"
ـاولین کلمه ای که گفتم ماما بود
-بابا رو کی گفتی؟
-اولین باری که رفتیم خرید
به عمیق ترین گودال طبیعی
انسانی را دار اویختند
مردمانِ لباس خواب های رنگ گرم٬
انگشتر های الماسی
و
نگاههای داغ وسواسی
...
نوشیدند ٬
رقصیدند
و بوسیدند..
بی انکه ببینند جسمی را که دیگر هوا نداشت.
شب جسم خواه گاه نبود
روح جسم در ورای روزها
پی هیچ خوابگاه نبود
اما عابر نه!
* ** **
کاش میشد لحظه ای تردید کرد
روزهای رفته را تمدید کرد
کاش می شد بین صدها ارزو
ارزوی عشق را ترسیم کرد
* *** *
همینی که هست نه سیاه سیاه... نه سفید سفید...
خیالت راهت شد؟
می تونی حالا دیگه یه دلیل خوب پیدا کنی:::
اشتباه کردی
بوی وایتکس میومد میگفتی:بوی تن کاج میاد
بوی اشغال میومد میگفتم: بوی خاک بارون خورده است
بر خیز
به شکوه انتظارم قیام کن
سطر سطر بی تو بودن را از برم و اکنون به انتهایی ترین "بی" رسیده ام
تو را نیز خوانده ام حرف حرفت را٬ ایستاده ام بر"ی".
مرد نبوده ام تا مردانه به نبردت خوانم
مرد بوده ای چنین نا مردانه
برخیز
مرا به گاه مهمان کن
این عابر سرای جای ماندن نیست
قیام کن
تو ٬هم عبور کن
که تن مراد نبود و نیست
* * ** * *
بار الها:
مگذار تا پیچک زمین اسمان را از شاخه های روحم بستاند
آمین
دوست داشتن هامان
انتخاب هامان
گذشتهامان
تصمیمهامان
خوشبختیهامان
پر از فرصت بود
بی او ها و چرا ها!
....
من هم تنها مینوسم: دلم برایت تنگ است.
می خواستم بر گردم. همیشه اوارگی ازارم میداد.اما تن پوسیده بود و منفور َمن خسته و برهنه
تنها کاش بود که گاهی مرهم میشد.
----
تو عبور میکنی بی تفاوت از عشق
من هنوز بین عین و شین در گیرم
