شاید الآن توی جاده است ٬خودش نمی دونه٬

مدتی هست که عادت کردم به این وضعیت
نه می نویسم...
نه فکر می کنم...
نه حتی شعار میدم....
فقط تردید٬تضاد ٬ غرغر و عصبانیت به اضافه بدبینی
سطحی شدم

شاکیم..
شاکیم..
شاکیم.....
و باز هم سوالایی که خلاصی ندارند از دستم :
راه چیه؟ بی راه چیه؟
درست چیه؟
من کجای این دنیا ایستادم؟
آیا درستم؟
خوب کیه؟
.
.
............

و یک امید:
شاید یه روزی تموم بشه!

کافیه یک نگاه به سایت های خبری بندازی٬یا حتی توی گشت وگذارهای شهری کمی به اطراف دقت کنی تا بفهمی کجا داری زندگی میکنی.بهتر بگم تا بفهمی توی چه شرایطی زندگی میکنی
غرض انتقاد سیاسی یا طرف من بهتره و اون طرفیا اَهَن٬نیست.تنها سوال که گاهی ذهنم رو قلقلک میده: کی٬کِی٬کجا میرسیم به اون کمال وعده داده شده؟
قراره از آسمون یکی سر برسه و به وضع ما سامون بده و لابد کسایی که سامان خان رو دارند بی سامان کنه؟
ما چه کاره ایم؟؟؟
باید.....
باید......
باید٬ ایستاد بر گور علایق با نگاهی پیروزمندانه
باید٬عادت کرد به نداشتن ها
باید٬ صبر کرد٬گذر کرد٬پذیرفت
باید٬سر به زیر بود وبی اعتنا
باید٬...

ـ برو سرتو بذار بمیر
- باید٬ رو به خورشید بایستم و اعتراف کنم.

* * *

امروز مرور شد خاطرات خاکستری
هنوز در حسرت اشکم...

کویر تشنه ام میکند٬
اینجا خنکای نسیم هم٬ اگر باشد٬ بر وجودم مرهمی نیست.
دریا میخواهم
* * *
یک مدتِ که نوی خواب بیشتر فکر می کنم تا بیداری!
امروز توی خواب به این نتیجه رسیدم که بودنم رو مدیون خیلی بودنهای دیگرم٬

چه مغرورانه نگاه می کنم وجودی رو که نمی بود ا گر دیگری نبود..

به این آرامش
نیست کسی تا مرا به تولدی دوباره فرا خواند؟

تا حالا یک انتظار کال رو تجربه کردی؟

* *
یه روند:
کودکی...بلوغ....دوست دختر( پسر)....عشق....تلاطم... خودکشی ....ازدواج...مرگ!
اینا همه با یه عالمه پول و البته سرگرمی

* *
ـوجدانم درد میکنه..صورتت بد جور پف آلوده حتما یه عالمه گریه کردی
خوب باید به من می گفتی...آره ٬منم نباید داد میزم و فحش میدادم....اما حق داشتم٬ ۵۰۰ کیلومتر راه رو بیخودی داشتم میرفتم...آره٬ اصلا هوای تنهایی به سرم زد...اما وقتی نیمه راه فهمیدم کلیدی در کار نیست..حق داشتم ۵۰۰ کیلومتر راه رو شبونه بکشونمت...حق نداشت سرت داد بکشه...حق نداشتم بهت فحش بدم..حق نداشتی یادت بره سفارش کنی کلید بر دارم...
حالا که اومدی با این صورت پف کرده و عصبانی چی کار باید بکنم؟؟؟

بابا من می خوام تنها باشم
اگه حتی همه چیز هم محیا باشه برای زندگی
این دل بازم می گیره
امان از دل من..
سلول هایم در هم بود و من تک سلولی ای که اشتباهی در خونت گردش می کرد
گاه در قلب٬گاه در سر٬ گاه در ناکجا آباد ذهن خسته. می چرخید و نمیدانست که روزی خواهد چکید ٬با قطره خونی.
و این تک سلولی با اندازه تمام دنیایش عاشق بود
نبود؟
خود را نیک نگاه نمی کرد
و
تو بودی و عشق و امیدی که بود
تک سلولی انسان شده غرق در هیاهوی آدمها
بی تو٬ بی عشق٬ بی امید
برگرد...
همین
* * *
با این همه ای قلب در به در!
از یاد مبر
که ما
ـمن و تو ـ
عشق را رعایت کرده ایم.
