نه به شاه عباس و نه محمد شاه
حتی به محمد رضا هم قدش نمیرسد ,قدمت تاریخم.
تتنها 21 سال میگذرد از تولدش.
کاش برای خاطراتم جغرافیایی همیشگی بود!
تا نمی گشتم تمام دنیا را به خاطرشان
کاش بُعد زمان معنی نداشت٬ تنها مکان ها بودند که دچار می شدند ,دچار عبور(نه دچار سهراب)
و آن وقت من خوشبخت ترین بودم
خوش بخت خوشبخت...
در مدرسه همیشه میترسیدم از تاریخ, از جواب پس دادن به معلم جغرافیا
و هنوز درگیر این دو ام
مرور می کنم بهمن ها را
و به مرداد می رسم
به آبان سلام می دهم
نه دیگر نمی آیی ,به تاریخم سر نمی زنی و خبری از این جغرافیای خشک نمی گیری..
من مانده ام
تنها
تنهای تنها
تهی شده ام انگار
بیا و لبریزم کن
من هنوزم٬ به همیشه برسان مرا..

* * *
این هم یکی از همون شعر های آبانی:
بر خیز
به شکوه انتظارم قیام کن
سطر سطر بی تو بودن را از برم و اکنون به انتهایی ترین "بی" رسیده ام
تو را نیز خوانده ام حرف حرفت را٬ ایستاده ام بر"ی".
مرد نبوده ام تا مردانه به نبردت خوانم
مرد بوده ای چنین نا مردانه
برخیز
مرا به گاه مهمان کن
این عابر سرای جای ماندن نیست
قیام کن
تو ٬هم عبور کن
که تن مراد نبود و نیست

ـببین حاجی تو سخنرانی چی گفت طبق همون رفتار کن..اسلام همین رو می گه..یعنی فکر تو به اسلام سره؟؟؟؟استغفرالله!
* * *

فرصتی برای تفکر٬ سازماندهی کردن ذهن و برگشتن دوباره به جامعه
با چاشنی دعا و اطمینان از رحمت حق و بخشش او
if life: U ---->[turbal,charnel] then D=[ever] , R=[never] d
مشترک گرامي
دسترسي به اين آدم امکان پذير نميباشد
***
تصمیم میگیری که دروغ بگویی یا راست
کاملا رندوم انتخاب می شوند
راستهایت.
می آیی با دو لیوان چای داغ٬
داغی چای و سردی دستانم٬
می نشینی روبرویم و با هم چای میخوریم.
* * *
نگاهی هم اگر هست برای خاطر معصومیت تو نیست٬
تنها وام می گیرند از تو حیثیتت را
ساده نشو٬
همراهشان مباش٬
خود را دریغ کن....
وطنم٬
شهرزاد تاریخ٬ قصه هایش را هزار و یک سال است زمزمه میکند در گوشَت عاشقانه
اما دریغ و صد دریغ٬
که گوشهایت مدتهاست به یغما رفته است.
کودکانت
هر روز ٬ امید و عشق را بر پیکرت می نویسند.
اما درد زخمهایت نمی گذارد که مهرشان بر قلبت مهمان شود.
وطنم٬
وطنم٬
وطنم٬
و می شمارم قدم هایم را همانند کودکیم:
میاد..نمیاد...میاد..نمیاد.....
و به "نمی آید" که میرسم , کوچه تمام میشود , من می مانم و کوچ تو.
به چهار راه ایکاش,شاید,امیدوارم,اما, میرسم
با نگاهی به آسمان و نگاهی به جای پایم
تو را می بینم,با همان آرامش همیشگی ات,اسطوره وار
بدرقه میکند یکی یکی قدمهایت را ,چشمانم,که می گریست نبودن تو را
دوباره به آسمان نگاهی می اندازم:
فاصله از اینجا تا بهشت..؟
_ از کجا می دونی تا جهنمه..شاید جور بهشت باشه
* * *
خودمو با کی دارم طاق می زنم؟
