تبليغاتX
افرای
تعبیر خوابهامان چه بود!ما که خود زمین را بر شانه حمل می کردیم.

پیر شدی زن

چه زود!

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

 

 

 

www.fubloggers.blogfa.com

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

                             به باد رفت

تمناهای عاشقانه

                            ز یاد رفت

فرداهای انتظار

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

برقص مرا

در این شب سرد پاییز

ای دود  سیگار...

 

*  *  *

"وقتی دستهایم ٬تو میشوند"

 

 

تو ودست من فرقی ندارید!
به این کوچکی به این عمق!
وقتت را نمی گیرم٬معشوق عزیزم..

دستهایم با منند.

* * *

از عدل و آینه و آینده می ترسد

دخترک لرزان شب های پاییزی

* * *

 

فردا که همه گرد هم آیند

فتنه کنند و از ما نکنند یاد

چه باک

ما از سر نیکی

همه آسوده بخوابید

درد و شکایت هیچ نداریم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

 کلی نصیحتم کرد...

صبح تشکش خیس بود!

 

 

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

تعطیلم............تعطیلم...............تعطیلم

به صفر رسیدم!

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

از درت می گذرم.....

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

مغزش را در آورد و انداخت جلو سگش٬سگ گرسنه بود٬با ولع تکه تکه اش کرد.نگاهی به صاحبش انداخت هنوز گرسنه بود.

قلبش را از سینه بیرون کشید و جلو سگ انداخت٬سگ بو کشید ٬گندیده بود٬نا امید شد و رفت

*

کتش را به شانه انداخت٬خسته بود٬کمی ایستاد به عقب نگاه کرد٬خانه خاکستر شده بود

*

میدوم به سویت٬ایستاده ای و به سمتم نمی آیی٬چند متر مانده به تو می ایستم با خودم می گویم:"حالا نوبت اونه"دستی تکان می دهی و می روی٬آرام

*

با اینکه مشکل مالی داشت اما بازم نفروختش دلیلشو پرسیدم.

 گفت: فقط همین یه شماره رو داره ازم

*

دوباره درگیر شده بودند٬خسته بود٬"دنیا را بد آفریده اند"با خود گفت .....

....

دستهایش را شست ٬ نگاهی به آینه انداخت ٬چمدانش را برداشت و به فرودگاه رفت

چند روز بعد روزنامه ها نوشتند: مردی همسر و کودک سه ساله خود را کشت

 *

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی    تا بی خبر بمیرد در اوج خود پرستی

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  | 

....

توی کافه نادری ٬کنج همون میز بلوط...

دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم....

شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن

ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز

هم تو تابستون داغ٬هم توی پاییزای سرد

تابلو"بسته و باز" پشت شیشه درُ

بعد رفتن ما اون کافه چی وارونه می کرد

....

 

گذر زمان تغییرم داده٬دیگه کمتر به شونزده هفده سالگیم شبیهم

 به قولی توی وجودم جا افتادم!
شایدم بهتره بگم از قافله غافلا جا موندم.حالا  یک کوله پشتی پر از تجربه و خاطره دارم

و کلی رویا و آرزو که باید بهشون برسم.

خودمو رو شبیه به یک شناگر میبینم که وسط راهه ٬که اگر بایسته قدرتش تحلیل میره و غرق می شه٬وتجربه میگه که نجات غریق ها هم به شنای تو خیلی وقتا ایمان دارن!گاهی توی استخر زندگی نجات غریقی نیست تو هستی و خودت ٬

نمی خوام بزنم تو فاز نصیحت و گلایه٬ هر چند لبریزم از آرزوهای به گور  و لحظه های به گا رفته.

پناه بردم به مرهمای رنگی ٬نمی دونم مشکلات  بزرگ بود یا  من هنوز باور به زندگی کردن نداشتم....................

فاصله ها زیادن٬اینقدر که غریبه شدم  ٬می بینم دوستان قدیم رو که به سمتم میان و من سرد نگاهشون میکنم

دستشون رو به سمتم دراز میکنن و سلام میگن و من تازه می فهمم که چقدر دلتنگشون بودم

اما اونا عبور کردن و به بیخیالی من خندیدن.

دلم واسه اولین دوستم تنگ شده٬کاش پیداش کنم....

*   * *

عجب هفته ای بود:

دوستان خیلی قدیم رو باز بینی! کردم و دوستی جدید رو از دست دادم!سرخوش اون و دلگیر از این

خدا آخر وعاقبت این هفته رو بخیر کنه.

 

 

نوشته شده توسط افرا در ساعت  | لینک  |