ماهی کنار تنگش به آب چشم دوخته بود...
مدت ها بود که مرده بود..بود..بود...
نوشته شده توسط افرا در ساعت | لینک
|
قلبش گرفته بود٬می گفت از صبح درد میکنه ٬سوار اتوبوس شده بود و رفته بود دکتر.(البته نگفت که پول نداشته تا داروهاشو بخره من فقط حدس می زنم!) توی راه خونه قلبش گرفت.میگفت خیلی درد میکنه و گریه می کرد ٬ خانومای تو اتوبوس تاسف می خوردند! کلی راه حل به ذهن همه رسید اما کسی کاری نکرد ٬ حتی اتوبوس نایستاد.(البته من حدس میزنم که کلی راه حل به ذهن همه رسید!) تمام طول راه می ترسیدممم که بمیره .از اتوبوس که پیاده شدم هنوز گریه میکرد.....
( فقط می ترسیدم بمیره!!)
نوشته شده توسط افرا در ساعت | لینک
|
