آخرین پرده نمایش بود٬ از هر ملیت یک نفر روی صحنه ایستاد ٬ در انتظار واقعه وعده داده شده ترانه صلح سر دادند٬با خنجر هایی در دست و لبخندی بر لب.
ترانه تمام شد پرده افتاد
کودکی زاده شد
* * *
ـ از ناامیدی بدتر اینه که بی تفاوت باشی!
ـ .
ـ !
* * *
چشمهایش پر از اشک بود اما نمی گریست
دستهایش میلرزید و لب به سیگار میبرد
دیگر ندیدمش
نوشته شده توسط افرا در ساعت | لینک
|
